کـولـه اَم را پـر کـرده اَم زده اَم بـه راهـی که تـه اش شــاید "تـو"یی بـاشی کـه اول ِ هیچ قصــه ایی ... سهم ِ من نشـد ! بـاید بــروم بـاید بزرگ شــوم آنقـدر که تمـام ِ قصـه ها را خـودم بنویســم و جایت را با "یکی" بوده داستـان عوض کنــم و بنشینم ، بخنــدم به حماقت ِ شـاعرانی که دل بستـه انـد به "یکی" نبـوده داستـان هــا ... آری ! بــاید بزرگ شــوم بـاید عاشق شــومـ بــاید بـروم